لغت نامه دهخدا
غلغلک. [ غ ُغ ُ ل َ ] ( اِ ) در تداول عامه کوزه کوچک سفالین با گردن دراز و باریک. کوزه سرتنگ. تنگ سفالین. گراز.
غلغلک. [ غ ِ غ ِ ل َ ] ( اِ ) جنبانیدن انگشتان در زیر بغل و پهلوی آدمی تا به خنده درآید. خارانیدن جایی حساس از تن کسی تا او را خنده افتد، چون زیربغل و کف دست و کف پای. غلغلیچ. غلغلیج. غلغلیچه. دغدغه. غلغچ. غلملیج. کلخرجه. رجوع به غلغلیچ. شود.