غذا کردن
مترادفها
غذا دادن، خوراک دادن، تغذیه کردن
متضادها
گرسنه نگه داشتن
لغت نامه دهخدا
غذا کردن. [ غ ِ / غ َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) خوردن. خورش کردن:
غم تو کرده به دل خوردن محبان خوی
ندیده ایم که آتش غذا کند آتش.درویش واله هروی ( از آنندراج ).
فرهنگ فارسی
( مصدر ) غذا خوردن خورش ساختن.
جمله سازی با غذا کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 شراب ساختن از زهر قاتل و ز حمیم ز تف تیره و آب سیه غذا کردن