لغت نامه دهخدا
عماری دار. [ ع َ ] ( نف مرکب ) دارنده عماری. که عماری دارد. که عماری از جایی به جائی برد. کنایه از ساربان است. ( از آنندراج ). رجوع به عماری شود:
عماری دار لیلی را که مهد ماه در حکم است
خدایا در دل اندازش که بر مجنون گذار آرد.حافظ.
عماری دار. [ ع َ ] ( نف مرکب ) دارنده عماری. که عماری دارد. که عماری از جایی به جائی برد. کنایه از ساربان است. ( از آنندراج ). رجوع به عماری شود:
عماری دار لیلی را که مهد ماه در حکم است
خدایا در دل اندازش که بر مجنون گذار آرد.حافظ.
دارنده عماری که عماری دارد که عماری از جایی بجائی برد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 عماری دار شد رفرف وز آنجای به صحن بارگاه قدس زد پای
💡 بگفت این و عماری دار را خواست به روی خود عماری را بیاراست
💡 عماری دار خود را داد و فرمود که نامه نزد جانانش برد زود
💡 عماری دار چون باد روان شد به سه هفته به مرو شایگان شد
💡 بود بر هیأت زرین عماری دار سال و مه به طمع آن که مرکب دارت او را بر ستر بندد