لغت نامه دهخدا
عرسی. [ ع ِ سی ی ] ( ص نسبی ) رنگ ابن عرس و راسو. ( از اقرب الموارد ). || رنگی است. ( منتهی الارب ). رنگی شبیه به رنگ راسو. ( ناظم الاطباء ). رنگی است به رنگ ابن عرس. ( از اقرب الموارد ).
عرسی. [ ع ِ سی ی ] ( ص نسبی ) رنگ ابن عرس و راسو. ( از اقرب الموارد ). || رنگی است. ( منتهی الارب ). رنگی شبیه به رنگ راسو. ( ناظم الاطباء ). رنگی است به رنگ ابن عرس. ( از اقرب الموارد ).
💡 پیر عشق آنجا به عرسی پاره میکرد آسمان من نصیبه شانه دانی بیگمان آوردهام
💡 خر کی را به عرسی خواندند خر بخندید و شد از قهقهه سست
💡 چون عرسی که به مشاطه کند بدخوئی از حیا چشم تو با سرمه بود بر سر جنگ