لغت نامه دهخدا
طیع. [ طَی ْ ی ِ ] ( ع ص ) طائع. فرمانبردار. || خواهان. ( منتهی الارب ).
طیع. [ طَ ] ( ع مص ) فرمانبرداری کردن. طوع. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). رجوع به طوع شود.
طیع. [ طَی ْ ی ِ ] ( ع ص ) طائع. فرمانبردار. || خواهان. ( منتهی الارب ).
طیع. [ طَ ] ( ع مص ) فرمانبرداری کردن. طوع. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). رجوع به طوع شود.
فرمانبرداری کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 طیع کمال از آن لب جامیست به لطافت جز باده هر چه گویند او را فرو نیاید
💡 چنینگر طیعبیدرتبهخورد و خوابمیسازد به چشمت اشک را همگوهر نایاب میسازد
💡 بهار از رشک طیع او همیشه اشکبار آید صبا از شرم خلق او همیشه ناتوان خیزد
💡 بوی نگرفته هنوز، از تن و از جامۀ او او بر آن طیع بود کین که زمن خواهد خواست ؟
💡 هر کجا بی اثر طیع تو، آتش بارد هر کجا بی نسق حکم تو، ویران گردد