لغت نامه دهخدا
شیشه دار. [ شی ش َ / ش ِ ] ( نف مرکب ) دارنده شیشه:
زمین از ترکتازی او غباری
فلک از کار دانش شیشه داری.صائب.
شیشه دار. [ شی ش َ / ش ِ ] ( نف مرکب ) دارنده شیشه:
زمین از ترکتازی او غباری
فلک از کار دانش شیشه داری.صائب.
دارنده شیشه
💡 دربغ فطرت نکرد کاری نبرد ازین انجمن شماری تاملم داشت شیشه داری زدم ز وهم پری به سنگش
💡 دست تا از توست، دست از دامنِ ریزِش مدار تا نمی در شیشه داری تشنهٔ پیمانه باش
💡 یک دست شیشه داری و دستی دل حزین ساقی چنان مکن که دو مینا به هم خورد
💡 گر نظر در شیشه داری گم شوی زانک از شیشهست اعداد دوی
💡 اگر یک جرعه می در شیشه داری نشاید کز جهان اندیشه داری