شکنجی

لغت نامه دهخدا

شکنجی. [ ش ِ ک َ ] ( ص نسبی، اِ )مار شکنجی. ماری سرخ. ( یادداشت مؤلف ):
برآمد ز کوه ابر مازندران
چو مار شکنجی و ماز اندران.منوچهری.

فرهنگ فارسی

مار شکنجی ماری سرخ.

جمله سازی با شکنجی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 زلف تو شکنج است و تو بازش چه شکنجی جعد تو فشانده است تو بازش چه فشانی

💡 چو ز زلف خود شکنجی به میان ما فکندی به میان در آی آخر ز میان چه می‌گریزی

💡 ز دست انداز زلف از کار رفتم شکنجی بر خم بازو بگردان

💡 برآمد ز کوه ابر مازندران چو مار شکنجی و ماز اندر آن

💡 یک نظر دوش از شکنج زلف او دزدیده‌ام زیر هر تار صد شکنجی جهان جان دیده‌ام

ارغوان یعنی چه؟
ارغوان یعنی چه؟
دودول یعنی چه؟
دودول یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز