شکفتنی
مترادفها
شکوفا، گلدهنده
متضادها
پژمرده
لغت نامه دهخدا
شکفتنی. [ ش ِ ک ُ ت َ ] ( ص لیاقت ) قابل شکفتن. شایسته شکفته شدن. ( یادداشت مؤلف ). رجوع به شکفتن شود.
جمله سازی با شکفتنی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 باغی است دلم ز داغت، اما باغی که گلش شکفتنی نیست
💡 دل بی تو زین گلستان یاد شکفتنی کرد بردم ز جوش زخمش تا محشر تبسم
💡 بگذشت بهار و وا نشد دل این غنچه مگر شکفتنی نیست؟
💡 صدای شهپر جبریل از صبا شنود چو غنچه هر که دماغ شکفتنی دارد
💡 هرغنچه زین بهارطلسم شکفتنی است ای غافل از طرب در دلهای تنگ زن
💡 مباد حوصله گلستان غبار شود دلم ذخیره غافل شکفتنی دارد