لغت نامه دهخدا
شوم بخت. [ ب َ ] ( ص مرکب ) بدبخت. تیره بخت. سیاه بخت. شوربخت. ( یادداشت مؤلف ):
سپهبد چه پرسد از آن شوم بخت
که نه کام بادش نه تاج و نه تخت.فردوسی.
شوم بخت. [ ب َ ] ( ص مرکب ) بدبخت. تیره بخت. سیاه بخت. شوربخت. ( یادداشت مؤلف ):
سپهبد چه پرسد از آن شوم بخت
که نه کام بادش نه تاج و نه تخت.فردوسی.
بدبخت تیره بخت.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 که بفریفتش قیصر شوم بخت به گنج و سلیح و به تاج و به تخت
💡 سواران بد گوهر شوم بخت یکی تیر باران بکردند سخت
💡 در جهل غرقه ای، که چو فرعون شوم بخت موسی گذاشتی، به عصا کردی اقتدا