شنگان

لغت نامه دهخدا

شنگان. [ ش َ ] ( نف، ق ) در حال شنگیدن. ( یادداشت مؤلف ). رجوع به شنگیدن شود.
شنگان. [ش ِ ] ( اِخ ) نام ولایتی است. ( برهان ). گمان میکنم سنکان حدود العالم باشد. ( یادداشت مؤلف ). در معجم البلدان و حدود العالم و نخبةالدهر نیامده است. ظاهراً مصحف سمنگان است. ( حاشیه برهان چ معین ):
همه پاک شان پیش خسرو بریم
ز شنگان و چین هدیه نوبریم.فردوسی.چو شنگان و چون ترمد وویسه گرد
بخارا و شهری که هستش بگرد.فردوسی.که از هند و شنگان و سقلاب و چین
نخوانند از این پس بر او آفرین.فردوسی.از آموی و زم تا به چاچ و ختن
ز شنگان و ختلان شهان تن به تن.( گرشاسبنامه ).

فرهنگ فارسی

در حال شنگیدن

فرهنگ اسم ها

اسم: شنگان (پسر) (فارسی) (تاریخی و کهن) (تلفظ: shangan) (فارسی: شَنگان) (انگلیسی: shangan)
معنی: از شخصیتهای شاهنامه، از شخصیتهای شاهنامه و از بزرگان ایرانی در زمان یزگرد پادشاه ساسانی

جمله سازی با شنگان

💡 وگرنه که دانست کاین خود کجاست در آن بوم شنگان ز بهر چه راست

💡 از آموی و زم تا به چاچ و ختن ز شنگان و ختلان شهان تن‌به‌تن

💡 ز شنگان همانا نداری به یاد که بودی بر آن مرز بی ارز شاد

💡 که شه کرد در کوه شنگان درنگ هم از بهر تدبیر پیکار و جنگ

💡 به شنگان خود او بود دمساز من نگفتم بدو هیچ ازین راز من

💡 تو گویی که این دشت شنگان زمی ست که بیمش ز نیرنگ بدخواه نیست