لغت نامه دهخدا
شمیمی. [ ش ِم ْ می ما ] ( ع مص ) شم. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). بوییدن. ( منتهی الارب ). رجوع به شم شود.
شمیمی. [ ش ِم ْ می ما ] ( ع مص ) شم. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). بوییدن. ( منتهی الارب ). رجوع به شم شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هوای سنبل و ریحان بس است بلبل را مرا شمیمی از آن جعد مشک بو کافی ست
💡 بیاور ای نسیم از کوی جانان پیامی یا غباری یا شمیمی
💡 به مشام غیر خواهم نرسد از او شمیمی ز ریاض حسن آن گل که نچیدهام هنوزش
💡 ز خاک ره کلک آهو خرامم شمیمی به ناف غزالان فرستم
💡 نسیم! عنبر شمیمی از کجایی؟ زما چین ختن یا از ختایی
💡 هر شمیمی که نسیم از ره او می آورد می گرفتش گل و در چاک گریبان می کرد