لغت نامه دهخدا
شمعپرتو. [ ش َ پ َ ت َ / تو ] ( ص مرکب ) که پرتوی چون شمع داشته باشد. که چون شمع بتابد و بدرخشد. ( یادداشت مؤلف ):
صبح است شراب شمعپرتو در ده
زو هر جو جوهری است جوجو در ده.خاقانی.
شمعپرتو. [ ش َ پ َ ت َ / تو ] ( ص مرکب ) که پرتوی چون شمع داشته باشد. که چون شمع بتابد و بدرخشد. ( یادداشت مؤلف ):
صبح است شراب شمعپرتو در ده
زو هر جو جوهری است جوجو در ده.خاقانی.
که پرتوی چون شمع داشته باشد که چون شمع بتابد و بدرخشد.
💡 روشن چراغ خویش ز مهتاب کرده ایم منت ز شمع پرتو کس کم کشیده ایم
💡 هستی و نیستی چو شمع پرتوی ازخیال توست با شب من تو آمدی با سحرم تو میروی