شمص
لغت نامه دهخدا
شمص. [ ش َ ] ( ع مص ) بنرمی و یا بدرشتی راندن ستور را. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). بدرشتی راندن ستور را. ( اقرب الموارد ). || زدن کسی را. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ). || به شتاب واداشتن: شمصتنی حاجتک؛ ای اعجلتنی. ( از اقرب الموارد ). || ناگوار شدن اسب از خوردن سپست تر. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ). || درخستن ستور را به چوب تا تیز رود. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ).
شمص. [ ش َ م َ ] ( ع اِمص ) شتابزدگی در سخن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از آنندراج ). || ( مص ) شتاب کردن در سخن راندن. ( از اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ).
شمص. [ ش ُ ] ( ع ص،اِ ) ج ِ شامِص. ( ناظم الاطباء ). رجوع به شامِص شود.
شمص. [ ش ُ م ُ ] ( ع ص،اِ ) ج ِ شَموص. ( ناظم الاطباء ). رجوع به شَموص شود.
جمله سازی با شمص
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 روایتی دیگر است از قول حکیم فیثاغورث که مقامات هشت بوده، بدین ترتیب: تشق، بوسلیک، راست، عراق، اصفهان، رهوای، حسینی، حجاز. و بعد استاد صفدی و خواجه شمص الدین محقق چهار مقامات دیگر را استخراج نمودند.