سیم اندام

لغت نامه دهخدا

سیم اندام. [ اَ ] ( ص مرکب ) آنکه اندام وی سفید و تابان باشد. ( فرهنگ فارسی معین ). که تن او در سپیدی سیم را ماند. سیم بدن. سیمین تن:
چو بهر ساز سفر تاختم بعزم تمام
درآمد از درم آن ماه روی سیم اندام.فرخی.بنفشه زلف من آن سروقد سیم اندام
بر من آمد وقت سپیده دم به سلام.فرخی.مجلسی در ساز در بستان و هر سو می نشان
لعبتان گلرخ و حوران سیم اندام را.سوزنی.کنیزکی را دید کش خرام، سیم اندام. ( سندبادنامه ).
با سمن سینگان سیم اندام
پای برداشت بر امید تمام.نظامی.ز رنگ و بوی تو ای سروقد سیم اندام
برفت رونق نسرین باغ و نسترنش.سعدی.جائی که سرو بوستان با پای چوبین می چمد
ما نیز در رقص آوریم آن سرو سیم اندام را.سعدی.روزها رفت که دست من مسکین نگرفت
زلف شمشادقدی ساعد سیم اندامی.حافظ.ننگرد دیگر بسرو اندر چمن
هرکه دید آن سرو سیم اندام را.حافظ.

فرهنگ عمید

= سیمتن

فرهنگ فارسی

( صفت ) آن که اندام وی سپید و تابان باشد.

جمله سازی با سیم اندام

💡 حکایت از لب شیرین دهان سیم اندام تفاوتی نکند گر دعا‌ست یا دشنام

💡 رسید گاه بهار و گه سماع و مدام کجایی ای صنم سرو قد سیم اندام

💡 شیوه و ناز و عتاب صنم سیم اندام شاهد و شمع و شراب و بت شیرین گفتار

💡 چو شاه آن ماه سیم اندام را دید بگرد ماه مشکین دام را دید

💡 به گل چیدن پری را پیشتر خواند نشست و سرو سیم اندام بنشاند

💡 چو شد از شوخ پاک آن سیم اندام چو خورشیدی برون آمد ز حمّام