لغت نامه دهخدا
سوزنگری. [ زَ گ َ ] ( حامص مرکب ) عمل سوزن ساختن. کار سوزن ساز:
سوزنگری بمانم و کیمخت گر شوم
خر لنگ شد بمرد خرک مرده به که لنگ.سوزنی.تا شرط شغل سوزن و سوزنگری بعرف
آخر بود بمثقبه اول بمطرقه.سوزنی.
سوزنگری. [ زَ گ َ ] ( حامص مرکب ) عمل سوزن ساختن. کار سوزن ساز:
سوزنگری بمانم و کیمخت گر شوم
خر لنگ شد بمرد خرک مرده به که لنگ.سوزنی.تا شرط شغل سوزن و سوزنگری بعرف
آخر بود بمثقبه اول بمطرقه.سوزنی.
عمل سوزن ساختن کار سوزن ساز
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 این چنین کز سرو قدت در دل گل خارهاست چون توان منع صنوبر کرد از سوزنگری
💡 می توان با طعنه از اهل جهان نانی گرفت نیست در شهر زنان، کاری به از سوزنگری
💡 کسوت مدح تو خوش دوزند خیاطان نظم چون من اندر وقت معنی میکنم سوزنگری