سموه

لغت نامه دهخدا

سموه. [ س ُ ] ( ع مص ) رفتن اسب چنانکه مانده نشود. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( تاج المصادر بیهقی ) ( ناظم الاطباء ). || مدهوش و متحیر شدن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ).

جمله سازی با سموه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نقل است که چون حسن در وجود آمد او را پیش عمر آوردند. گفت: سموه حسنا فانه حسن الوجه. او را نام «حسن »کنید که نیکوروی است.