سرید

لغت نامه دهخدا

سرید. [ س َ ] ( اِ ) جامه غوک را گویند و آن چیزی باشد سبز که در آبهای ایستاده بهم رسد. ( برهان ). جامه غوک. ( آنندراج ). || ریسمانی که اطفال از جایی آویزند و برآن نشسته در هوا آیند و روند. ( برهان ) ( آنندراج ). ظاهراً مصحف سرند است. ( حاشیه برهان قاطع چ معین ).
سرید. [ س َ ] ( ع اِ ) درفش. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). درفش کفشدوزی. ( اقرب الموارد ).

فرهنگ فارسی

جام. غوک را گویند و آن چیزی باشد سبز که در آبهای ایستاده بهم رسد. یا ریسمانی که اطفال از جایی آویزند و بر آن نشسته در هوا آیند و روند.

جمله سازی با سرید

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 رنجور و طبیبید و نه جانید و نه جسمید سرید و ضمیرید نه روئید و نه موئید

💡 ای رفته آفتاب شما در کسوف خاک چون تختهٔ محاسب از آن خاک بر سرید

💡 گر طالب سرید ز سر قصه مگویید سر را نتوان برد درین کوچه بسر بار

توبره یعنی چه؟
توبره یعنی چه؟
ساخره یعنی چه؟
ساخره یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز