سرنبشت

لغت نامه دهخدا

سرنبشت. [ س َ ن ِ ب ِ ] ( اِ مرکب ) سرنوشت. ( آنندراج ). حکم ازلی. ( شرفنامه ). تقدیر:
از این دو برون نیستش سرنبشت
اگر دوزخ جاودان گر بهشت.اسدی.گزارنده پیر کیانی سرشت
گزارش چنین کرد از آن سرنبشت.نظامی.ربیع از ربیعی نماید سرشت
تموز از تموز آورد سرنبشت.نظامی.مرا زین قصر بیرون گر بهشت است
نباید رفت اگرچه سرنبشت است.نظامی.

فرهنگ فارسی

سرنوشت. حکم ازلی. تقدیر.

جمله سازی با سرنبشت

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 قضای عشق اگر چه سرنبشته است مرا این سرنبشت او درنبشت است

💡 بر آسمان‌ها برده سر وز سرنبشت او بی‌خبر همیان او پرسیم و زر گوشش پر از طال بقا

💡 گزارنده پیر کیانی سرشت گزارش چنین کرد از آن سرنبشت

💡 کیست کز سرنبشت طالع من سرگذشتی به داور اندازد

💡 از این دو برون نیستش سرنبشت اگر دوزخ جاودان گر بهشت

💡 ز هر شاخی یکی مرغی، بگوید سرنبشت ما کی خواهد مرد امسال او، کی خواهد خورد دنیا را