سرسامی

لغت نامه دهخدا

سرسامی. [ س َ ] ( ص نسبی ) کسی که مبتلای مرض سرسام باشد. ( آنندراج ):
بی نضج دولت او سرسامی است عالم
کز فتنه هر زمانش بحران تازه بینی.خاقانی.سرسامی است عالم و عدل است نضج او
نضج از دوای عافیت آور نکوتر است.خاقانی.همت خاصان و دل عامیان
شیفته زآن نور چو سرسامیان.نظامی.سرسامی و نور چون بود خوش
خاشاک و نعوذ باﷲ آتش.نظامی ( لیلی و مجنون ص 119 ).

فرهنگ فارسی

کسیکه مبتلای مرض سرسام باشد

جمله سازی با سرسامی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 من نه سرسامی و نه صرعی و نه بیخردم مغزم آسوده ز سودای صداعست و زکام

💡 سرسامی و نور چون بود خَوش!؟ خاشاک و نعوذ بالله آتش!؟

ارین یعنی چه؟
ارین یعنی چه؟
اسکل یعنی چه؟
اسکل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز