سرخط

لغت نامه دهخدا

سرخط. [ س َ خ َ ] ( اِ مرکب ) تعلیم خوش نویسان. ( غیاث ) ( آنندراج ). سرمشق:
سرخط که برین ورق کشیده ست
شک نیست در آن که آفریده ست.نظامی.به سرخطنویسی علم زآن نمط
که رخسار خوبان کند مشق خط.نورالدین ظهوری ( از آنندراج ). || خط و یادداشت روز. || نوکری. ( غیاث ) ( آنندراج ):
خطش مشک را داده شرمندگی
پی عاشقان سرخط بندگی.اشرف ( از آنندراج ). || تمسک و قباله. ( آنندراج ):
هر گه که فغان از دل پردرد کشیدیم
شد شاخ گل و سرخط مرغان چمن شد.صائب ( از آنندراج ).مجوی سرخط آزادی از فلک صائب
که خود ز کاهکشان طوق در گلو دارد.صائب ( از آنندراج ).

فرهنگ فارسی

۱ - خطی که به عنوان نمونه استاد خطاط نویسد سر مشق. ۲ - یاد داشت مخارج روزانه. ۳ - قباله.

جمله سازی با سرخط

💡 نظام‌السلطنه، سرخط از این دو پادشه دارد که این سان مرد و، مردانه سر از بهر کله دارد

💡 برخی از روزنامه‌ها از شوخی، جناس، واج‌آرایی یا دیگر اشکال بازی با واژگان در سرخط‌های خود استفاده می‌کنند.

💡 با وجود ناتوانی سر به‌گردون سوده‌ایم چون مه سرخط عجزیم ومغروریم ما

💡 چندی از جملات شعر نیز در انتهای خط ناتمام می‌مانند و از سرخط ادامه می‌یابند (به‌اصطلاح خط‌ها موقوف‌المعانی می‌شوند). این امر ناظر بر بیقراری و ناخشنودی اولیس است.

💡 روزنامه ۸ صبح، با قرار دادن اصل «بی طرفی و ارائه اطلاعات قابل اعتماد» در سرخط اصول کاری اش به کار ادامه می‌دهد. ۸ صبح تأکید دارد که با اصول روزنامه‌نگاری مدرن به کار خود ادامه خواهد داد.

💡 خاکیان را از شکر خواب عدم بیدار کرد سرخط جان بخشی از صبح جزا دارد بهار