لغت نامه دهخدا
سربنه. [ س َ ب ُن َ / ن ِ ] ( اِ مرکب ) جامه کن. رخت کن. سربینه. سرپینه ( در حمام ). ( یادداشت مؤلف ). رجوع به سربینه شود.
سربنه. [ س َ ب ُن َ / ن ِ ] ( اِ مرکب ) جامه کن. رخت کن. سربینه. سرپینه ( در حمام ). ( یادداشت مؤلف ). رجوع به سربینه شود.
جامه کن سربینه رخت کن سر پینه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سربنه یا سر خود گیر که این وادی را قوت زاغان همه از مغز اولوالالباب است
💡 پای در باغ خرد نه، به طلب امن و خلاص سربنه، پای بکش زیر درختان مرود
💡 بر ره چو اسب سایه کند گویدم غلام کاین سایه فرش توست فرود آی و سربنه
💡 گفتی: برو، چون اوحدی، برآستانم سربنه آنجا گرم ره میدهی من خاک در دانم شدن
💡 گریار میخواهی بیا،می خواره و قلاش شو بر پای مستان سربنه، بگذار این افسانه را