سخن باف
مترادفها
سخنپرداز، سخنگو، پرگو
لغت نامه دهخدا
سخن باف. [ س ُ خَم ْ ] ( نف مرکب ) مجازاً، شاعر ماهر:
نه مرد لافم خاقانی سخن بافم
که روح قدس تند تار و پود اشعارم.خاقانی.
فرهنگ فارسی
مجازا شاعر ماهر
جمله سازی با سخن باف
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 گویم شاها شده است باشی پر لاف از ره عدوان به عیب بنده سخن باف
💡 به غیر موی شکافان کسی نمی داند که تار و پود جهان در کف سخن باف است
💡 آن داستانسرای قدیمی با مهارت تمام، همچون یک سخن باف ماهر، با کلمات خود نقشهای از رویاها و افسانهها را میبافت.
💡 او در مجلس نشست و با زبانی شیرین و آرایشی، مانند یک سخن باف، چنان شنوندگان را مجذوب خود کرد که زمان از یاد رفت.
💡 نویسندگان بزرگ، در واقع سخن بافهایی هستند که با چیدن دقیق کلمات کنار هم، دنیایی جدید برای خوانندگان خود خلق میکنند.