سایه گه

لغت نامه دهخدا

سایه گه. [ ی َ گ َه ْ ]( اِ مرکب ) سایه گاه. جائی که سایه باشد:
بجم گفت کای خسته از رنج راه
بدین سایه گه از چه کردی پناه.فردوسی.بخفت اندر آن سایه گه شهریار
نهاده سرش مهربان بر کنار.فردوسی. || پناه. حمایت. کنف:
هر که در سایه گه دولت او گام نهاد
کند از مسکن او حادثه چرخ حذر.سنایی.رجوع به سایه گاه شود.

فرهنگ فارسی

سایه گاه

جمله سازی با سایه گه

💡 ای طالع ما قرص مه تو سایه گه ما موی خوش تو

💡 ز آن پایه پایه، پایه گه خدمت ملوک ز آن سایه سایه، سایه گه سجده کبار

💡 سرو اگر زآن قدر رفتار به بالاست زیاد سایه گه گه چه عجب کز تو زیادت افتاد

💡 نخل‌ها: سایه به همسایگی‌ام گسترده باد آن سایه گه آورده و گاهی برده

💡 هر که در سایه گه دولت او گام نهاد کند از مسکن او حادثهٔ چرخ حذر