زیر بند

لغت نامه دهخدا

زیربند. [ ب َ ] ( اِ مرکب ) تنگ و پیش تنگ را گویند. ( آنندراج ). پیش بند و تنگ. ( ناظم الاطباء ): چون کافور دراعه سپید پوشیدی... و اسبی بلند برنشستی با بناگوشی و زیربند و پاردم و ساخت آهن سیم گرفت سخت پاکیزه. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 364 ). || تازیانه و شلاق. ( ناظم الاطباء ) ( از اشتینگاس ).
زیربند. [ ب َ ] ( اِخ ) دهی از دهستان مرکزی بخش فریمان شهرستان مشهد است و 123 تن سکنه دارد. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9 ).

فرهنگ فارسی

دهی از دهستان مرکزی بخش فریمان شهرستان مشهد است و ۱۲۳ تن سکنه دارد.

جمله سازی با زیر بند

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 نشست از بر تخت و شادی گزید همه هند در زیر بند آورید

💡 گر آیی تنت در پرند آورم وگر نی‌، سرت زیر بند آورم

💡 چرخ دائم هست بسته زیر تنگ و بند او مرگ دائم هست بسته زیر بند تنگ او

💡 کنون چون خود از زیر بند گران رها گشتی ای نامور پهلوان

💡 مرا برد و در زیر بند آورید سرم را به خم کمند آورید

💡 یک چندگاه داشت مرا زیر بند خویش گه خوب‌حال و باز گهی بی‌نوا شدم

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران