زکم

لغت نامه دهخدا

زکم.[ زَ ] ( ع مص ) بیمار زکام گردانیدن کسی را. || پر کردن مشک را. || انداختن نطفه را. || زکام زده گردیدن ( مجهولاً ). ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).

جمله سازی با زکم

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گر زکمان ابرویت عقل سپر بیفکند عیب مکن که در جهان کس نکشد کمان تو

💡 گیسویش داد کمندم بکف ابروش کمان از کمند و زکمان رستم زابل بودم

💡 روانه شد زکمان ناوک عتاب و نهاب زبانه زد زنیام آتش‌ نِقار و نِقَم

💡 چو تیر کان زکمان از گشاد شست پرد پرید عمرو کمان گشت و شست تیر مرا

💡 مردی اگر پیش نه کم زکمی بیش نه با احدی خویش نه یکدله دانی احدم

💡 هرکماندار زدش تیر به پیکر زکمین هر ستمکار زدش نیزه به پهلو ازکین

دودول یعنی چه؟
دودول یعنی چه؟
تک پر یعنی چه؟
تک پر یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز