زنگ زدا

لغت نامه دهخدا

زنگ زدا. [ زَ زَ / زِ / زُ ] ( نف مرکب ) زنگ زداینده. هر چیز که زنگ را بر طرف کند و جلا دهد. که زنگ از آهن و جز آن زداید:
هم فراغ است کز آیینه جان
صیقل زنگ زدایست مرا.خاقانی ( دیوان چ سجادی ص 813 ).رجوع به زنگ و دیگر ترکیبهای آن شود.

جمله سازی با زنگ زدا

💡 سوخته بید منم زنگ زدای می خام ساقی میکده به داند مقدار مرا

💡 ما موعظت شیخ شنیدیم و نکو گفت لیکن ز دل غمزدگان زنگ زدا نیست

💡 بیار ساقی مستان شراب زنگ زدا مرا که آینه اندر ظلام افتاده

💡 شود ز آینه ی دولت تو زنگ زدای سپهر صیقلی سالخورد آینه گر

💡 گرچه خاکستر من زنگ زدای سحرست تیغ برای شبست آینه برای تو نیست