زرد برگ

لغت نامه دهخدا

زرد برگ. [ زَ ب َ ] ( اِ مرکب ) برگ زرد. برگ خزان زده:
پراندیشه شد جان کسری ز مرگ
شدش لعل رخسار، چون زرد برگ.فردوسی.رجوع به زرد شود.

فرهنگ فارسی

برگ زرد برگ خزان زده

جمله سازی با زرد برگ

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 روزی از روزهای فصل خزان که شدی زرد برگ سبز رزان

💡 پراندیشه شد جان کسری ز مرگ شد آن لعل رخساره چون زرد برگ

💡 با شروع فصل پاییز، هر زرد برگ که از شاخه درخت جدا می‌شود، داستانی از گذار فصل‌ها و پایان یک چرخه زندگی را روایت می‌کند.

💡 تماشای حرکت یک زرد برگ در میان بادهای پاییزی، حسی از آرامش و در عین حال اندوه را در دل تماشاگران ایجاد می‌کند.

💡 شاعر با توصیف زرد برگ بر روی زمین، نمادی از کهنگی و از دست رفتن زیبایی‌های جوانی را در شعر خود به تصویر کشیده است.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران