ریشه ریشه
لغت نامه دهخدا
ریشه ریشه. [ ش َ / ش ِ ش َ / ش ِ ] ( ص مرکب ) پوشیده شده از ریشه ها. ( ازناظم الاطباء ). ریش ریش. پرریشه. هر چیزی با ریشه فراوان از او آویخته. || به قسمتهای کوچک ازهم جدا شده به درازا. ( یادداشت مؤلف ):
آویخته نانهای ریشه ریشه
مانند درخت دعاروا را.سوزنی.دو رخ چون جوز هندی ریشه ریشه
چو حنظل هریکی زهری به شیشه.نظامی.- ریشه ریشه شدن؛ دریده شدن. ( ناظم الاطباء ). پاره پاره شدن. ( آنندراج ):
با عقل گشتم همسفر یک کوچه راه از بیکسی
شد ریشه ریشه دامنم از خاراستدلالها.صائب تبریزی ( از آنندراج ).- ریشه ریشه کردن؛ دریدن. چاک کردن. پاره پاره کردن. ( آنندراج ).
- || به صورت تارهای موازی درآوردن ( نخ و یا گوشت و نظایر آن ). ( فرهنگ فارسی معین ):
دهان عشق فشاند آن قدر به دندانم
که ریشه ریشه چو مسواک کرده اند مرا.رایج ( از آنندراج ).
فرهنگ فارسی
پوشیده شده از ریشه ها. ریش ریش پر ریشه.
جمله سازی با ریشه ریشه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 بود به دست حسود تو ریشه ریشه چو شمع ز بس گزد سر انگشت از پشیمانی
💡 رگ و پی ریشه ریشه خون بر او خشک ز خوفت خصم را چون زعفران باد
💡 به تیزی چنان کز ملاقات وی رگ سنگ شد ریشه ریشه چو نی
💡 خاک از بس که رفتم از دل، شد پنجه ام ریشه ریشه چون جاروب
💡 کارآگاه با دقت و وسواس بسیار زیاد، خانه را ریشه ریشه جستجو کرد تا شاید سرنخی از محل اختفای مظنون در میان وسایل شخصی پیدا کند.
💡 برای حل این مشکل پیچیده مهندسی، تیم متخصص باید تمامی اسناد و مدارک قدیمی را ریشه ریشه بررسی کند تا علت اصلی خطا مشخص شود.
💡 او تصمیم گرفت که مشکلات قدیمی خانواده خود را ریشه ریشه بررسی کند تا بتواند با گفتگوهای سازنده، آرامش را به محیط خانه بازگرداند.