لغت نامه دهخدا
ریش کن. [ ک َ ] ( نف مرکب ) آنکه کوشش بیهوده می کند. ( ناظم الاطباء ) ( از آنندراج ). نامراد و محروم. ( ناظم الاطباء ):
از هر کنار مشرق عرض تجلی اش
مه ریش کن برآمد و خور ریشخند شد.زلالی خوانساری ( از آنندراج ).
ریش کن. [ ک َ ] ( نف مرکب ) آنکه کوشش بیهوده می کند. ( ناظم الاطباء ) ( از آنندراج ). نامراد و محروم. ( ناظم الاطباء ):
از هر کنار مشرق عرض تجلی اش
مه ریش کن برآمد و خور ریشخند شد.زلالی خوانساری ( از آنندراج ).
آنکه کوشش بیهوده می کند نامراد و محروم.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خواهش مرهم ز دل ریش کن هرچه طلب میکنی از خویش کن
💡 هین روش بگزین و ترک ریش کن ترک این ما و من و تشویش کن
💡 هر زمان در خویش عزّت بیش کن چارهٔ این درد جان ریش کن
💡 سینه را از سنگ زوری ریش کن امتحان استخوان خویش کن
💡 ازین بیش فکر دل ریش کن بجام سیوم نشأه ام بیش کن