رهه

لغت نامه دهخدا

رهه. [ رَ هََ / هَِ ] ( ص نسبی ) منسوب به راه. آنچه به راه نسبت داده شود.
- همه رهه؛ یک رهه. ( یادداشت مؤلف ):
حرکاتش همه رهه هنر است
برم از جان من عزیزتر است.عنصری.- یک رهه؛ یکسر. یکسره. بالتمام. یکباره. یکبارگی. ( یادداشت مؤلف ):
دگر نخواهم گفتن همی ثنا و غزل
که رفت یک رهه بازار و قیمت سرواد.لبیبی.رجوع به ره در همه معانی شود.

فرهنگ فارسی

منسوب به راه. آنچه به راه نسبت داده شود.

جمله سازی با رهه

💡 نی که تو شیرزاده‌ای در تن آهوی نهان من ز حجاب آهوی یک رهه بگذرانمت

💡 در طول این عملیات ارتش ژاپن توانست با موفقیت استان رهه که در مغولستان داخلی قرار داشت را از چنگ جنگ‌سالار چینی ژانگ ژویلیانگ خارج نموده و آن را به دولت تازه تأسیس مانچوکوئو الحاق نماید. بدین ترتیب مرزهای جنوبی این کشور به دیوار بزرگ چین رسید.

💡 خسرو سلطان جناب کز حسد او چو شمع صد رهه بر خود گریست عالم نامهربان

چسی یعنی چه؟
چسی یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز