ره یافتن

لغت نامه دهخدا

ره یافتن. [ رَه ْ ت َ ] ( مص مرکب ) راه یافتن. نفوذ یافتن. پی بردن. رخنه کردن. ( یادداشت مؤلف ):
از نام به نامدار ره یابد
چون عاقل تیزهش بود جویا.ناصرخسرو.کمی و فزونی درو ره نیابد
که بد ز اعتدال مصور مصور.ناصرخسرو.رجوع به راه یافتن در همه معانی شود.

فرهنگ فارسی

راه یافتن. نفوذ یافتن. پی بردن

جمله سازی با ره یافتن

💡 حد شاهی نیست بر خاک درش ره یافتن من همان بهتر که از دور آن سر کو بنگرم

💡 که نزد آن شهنشاه معانی توان ره یافتن زین ارمغانی

💡 صحو چیست از خود بخود ره یافتن پس زخود خود را منزه یافتن

💡 نیست آسان در حریم وصل او ره یافتن چرخ نیلی، یک گره از جبهه دربان اوست