لغت نامه دهخدا
رعیت دار. [ رَ عی ی َ ] ( نف مرکب ) دارنده رعیت. || حافظ و نگهبان رعیت. || پادشاه و حاکم. ( ناظم الاطباء ).
رعیت دار. [ رَ عی ی َ ] ( نف مرکب ) دارنده رعیت. || حافظ و نگهبان رعیت. || پادشاه و حاکم. ( ناظم الاطباء ).
💡 سیستم باز کشاورزی مبتنی بر رعیت داری در بیشتر مناطق اروپا، بهخصوص در اروپای شمال غربی و مرکزی متداول شد.
💡 سیستم باز کشاورزی مبتنی بر رعیت داری در بیشتر مناطق اروپا، بهخصوص در اروپای شمال غربی و مرکزی متداول شد.
💡 جوامع در سرتاسر اروپا با جابجاییهای که به دلیل مرگ سیاه ایجاد میشد، روبرو بودند. زمینهای حاشیهای که حاصلخیز بودند، رها شده بودند؛ زیرا بازماندگان توانستند مناطق حاصلخیزتری را بهدست آورند. اگرچه رعیت داری در اروپای غربی کاهش یافت، اما در اروپای شرقی بیشتر شد، زیرا صاحبان زمین آن را بر روی مستاجران خود که قبلاً آزاد بودهاند، اعمال کردند.
💡 اگرچه امپراتوری روسیه در قرن بعدی نقش برجسته سیاسی را ایفا نمود، و با شکست نیروهای فرانسه استحکام یافته بود، اما حفظ نظام رعیت داری جلوی پیشرفت اقتصادی را تا میزان قابل توجهی میگرفت. همچنان که رشد اقتصادی اروپای غربی در انقلاب صنعتی که در نیمه دوم قرن ۱۸ آغاز شده بود، شتاب میگرفت، روسیه با پدید آمدن مشکلات جدید برای امپراتوری به عنوان یک قدرت بزرگ، حتی از آنها هم بیشتر عقب مانده بود.