راهسپار

لغت نامه دهخدا

راهسپار. [ س ِ ] ( نف مرکب ) راهسپر. راهرو. راه پیما. رهسپار. رهسپارنده.راه رونده. طی طریق کننده. پیماینده راه:
با چنین موکب واین کوکبه و خیل و حشم
آمدیم از پی آهنگ خزان راهسپار.صبوری ملک الشعراء.و رجوع به رهسپار شود.
- راهسپار دیار عدم شدن؛ کنایه از مردن. ( یادداشت مؤلف ).

فرهنگ فارسی

راهسپر. راهرو. راه پیما. رهسپار. رهسپارنده.

جمله سازی با راهسپار

💡 سبزه از باغ بشد سوی عدم راه نورد غنچه از راغ بشد سوی سفر راهسپار

💡 پیرو اتمام جنگ، جودت حاجی‌اف به همراه هم کلاسش قارا قارایف دوباره راهسپار مسکو شد و آنجا تحت تأثیر عمیق دمیتری شوستاکوویچ، آهنگساز روس دورهٔ شوروی، قرار گرفت.