ذحل

لغت نامه دهخدا

ذحل. [ ذَ ] ( ع اِ ) کینه. ( دهار ). دشمنی. دشمنانگی. حقد. عداوت. ج، ذُحول. ( مهذب الاسماء ). اَذحال. ( منتهی الارب ).
ذحل. [ ذَ ] ( اِخ ) نام موضعی است.
ذحل. [ ذَ ] ( ع مص ) کشنده را بازکشتن. || کین خواستن: یقال طلب بذحله. || طلب پاداش گناهی که بر او رفته کردن. و یا پاداش دشمنی خواستن.
ذحل. [ ذَ ح ِ ] ( ع ص ) ذاحل. طلب کننده خون مقتول.

فرهنگ فارسی

ذاحل. طلب کننده خون مقتول.

جمله سازی با ذحل

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ايها الناس من عرفنى فقد عرفنى، و من لم يعرفنى فانا على بن الحسين المذبوحبشط الفرات من غير ذحل و لاترات، انا ابن من انتهك حريمه و سلب نعيمه و انتهب مالهوسبى عياله، انا ابن من قتل صبرا، فكفى بذلك فخرا.