دوریاب
لغت نامه دهخدا
دوریاب. ( نف مرکب ) دریابنده مسائل غامض و دور از درک. زودیاب. تیزیاب. تیزفهم. مقابل دیریاب. سریعالانتقال. ( یادداشت مؤلف ):
همه دیده کردند یکسر پرآب
از آن شاه پردانش دوریاب.فردوسی.بگفتا کز اندیشه دوریاب
ببینم همه بودنیها به خواب.اسدی.چه دانی دگر گوید این دوریاب
که هست آتش این کش همی گویی آب.اسدی.
فرهنگ فارسی
دریابند. مسائل غامض و دور از درک.
جمله سازی با دوریاب
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 بگفتا کز اندیشهٔ دوریاب ببینم همه بودنیها به خواب
💡 مهندسان با استفاده از این دستگاه دوریاب پیشرفته توانستند محل دقیق منبع اصلی نشت گاز را در لایههای زیرین زمین و نزدیکی خطوط لوله اصلی پیدا کنند.
💡 تیم جستجو برای یافتن بازماندگان حادثه سقوط هواپیما، از یک دوریاب الکترومغناطیسی بسیار حساس در میان ویرانههای کوهستانی و برفهای سنگین استفاده کردند.
💡 در پروژههای اکتشاف معدن، استفاده از دوریابهای تصویری به کمک زمینشناسان اجازه میدهد تا ساختار سنگها را بدون حفاریهای خطرناک و پرهزینه تحلیل کنند.