لغت نامه دهخدا
دوری کن. [ ک ُ ] ( نف مرکب ) دوری کننده. که دوری کند. که دوری گزیند. دوری گزیننده. || دشمن و حریف. ( ناظم الاطباء ):
زبان گر به گرمی صبوری کند
ز دوری کن خویش دوری کند.نظامی.رجوع به دوری کردن شود.
دوری کن. [ ک ُ ] ( نف مرکب ) دوری کننده. که دوری کند. که دوری گزیند. دوری گزیننده. || دشمن و حریف. ( ناظم الاطباء ):
زبان گر به گرمی صبوری کند
ز دوری کن خویش دوری کند.نظامی.رجوع به دوری کردن شود.
دوری کننده.
💡 ازو دوری کن و او را رها کن رخ از دنیای دون سوی خدا کن
💡 تو دوری کن از اونزدیک حق باش ز بهر آخرت تخمی همی پاش
💡 تا بتوانی، ز خلق، ای یار عزیز! دوری کن و در دامن عزلت آویز!
💡 دوری کن از این خراس گردان کو دور شد از خلاص مردان
💡 از تلاش قرب دوری کن که ازپاس ادب ماه از خورشیدپرتو می ستاند بیشتر
💡 ناصحان گویند ازو دوری کن اما چون کنم چون بدیوان قضا کارم مقرر کرده اند