دنبه گداز

لغت نامه دهخدا

دنبه گداز. [ دُم ْ ب َ / ب ِ گ ُ ] ( اِ مرکب ) ظرفی باشد که دنبه گوسفند در میان آن برشته کنند. ( آنندراج ) ( برهان ). || نوعی از سحر و جادوست و آن چنان باشد که ساحران به نام شخص سوزن بسیار بر دنبه گوسفندبخلانند و افسونی خوانند و آن را در قبر کهنه بیاویزند و چراغی در زیر آن روشن کنند تا از حرارت آن چراغ دنبه می گدازد، آن شخص نیز می گدازد و لاغر می شود تا بمیرد. ( آنندراج ) ( برهان ) ( ناظم الاطباء ):
تب و تابی فروغ او از ناز
شمع را کرده است دنبه گداز.محمدسعید اشرف ( از آنندراج ).

جمله سازی با دنبه گداز

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چون مه بدر کنندش به نظر دنبه گداز ساغر هرکه درین بزم شود مالامال

💡 نگشته از نظر شور خلق دنبه گداز هلال عید کجا قدر لاغری داند

💡 پهلوی چرب، دشمن روشن گهر شود ماه تمام، دنبه گداز از نظر شود

💡 به چشم شور کنندش چو ماه دنبه گداز دو هفته هر که ز ایام می شود فربه

💡 زچشم شور نگردد چو ماه دنبه گداز شکاریی که درین صید گاه لاغر شد