دلسوزگی

لغت نامه دهخدا

دلسوزگی. [ دِ زَ / زِ ] ( حامص مرکب ) دلسوزی. تأسف. ترحم. شفقت:
کز ایدر به ایران شوی با سپاه
به دلسوزگی با تو آیم به راه.فردوسی.که او داشتی تخت و گنج و سرای
شگفتی به دلسوزگی کدخدای.فردوسی.به دلسوزگی بیژن گیو را
وگرنه دلاور یکی نیو را.فردوسی.بدو گفت شاهی و ما بنده ایم
به دلسوزگی با تو گوینده ایم.فردوسی.مرا بویه پور گم بوده خاست
به دلسوزگی جان همی رفت خواست.فردوسی.

جمله سازی با دلسوزگی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 به دلسوزگی بیژن گیو را وگرنه دلاور یکی نیو را

💡 که ز ایدر به ایران شوی با سپاه ببندم به دلسوزگی با تو راه

ضحاک یعنی چه؟
ضحاک یعنی چه؟
نون خ یعنی چه؟
نون خ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز