دل زده

لغت نامه دهخدا

دل زده. [ دِ زَ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) زده دل. بی میل پس از متمایل بودن:
منم که دل زده از چیدن گل بوسم
لب گزیده تراود ز باغ افسوسم.طالب آملی ( از آنندراج ).- دل زده شدن از چیزی؛ بی میل گشتن بدان. سر خوردن از آن:
پیش از این بود نگاه تو به یکدل محتاج
این زمان دل زده زین جنس فراوان شده ای.صائب ( ازآنندراج ).

فرهنگ فارسی

زده دل. بی میل.

جمله سازی با دل زده

💡 آرزو بند گرانیست به پای طلبت مهر از داغ تمنا به در دل زده ای

💡 بشر از آنسو نشسته دل زده تاب از پی ِآب کرده دیده پُر آب

💡 برخانه وجودم از دل زده است گردون قفلی که آه وفریادآن را کلید باشد

💡 کی بجز پنجهٔ عشقش بگشاد جویا عقده ای را که تو در کار خود از دل زده ای

💡 دل زده خود را، ز حیرت همچوتیر بر سنان غمزه بی باک تو

خانم یعنی چه؟
خانم یعنی چه؟
برگزیده یعنی چه؟
برگزیده یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز