لغت نامه دهخدا
دل بجای. [ دِ ب ِ ] ( ص مرکب ) ( از: دل + به + جای ) شجاع و دلیر، مقابل دلشده. که از جای نرود. که ثبات و استقامت دارد: پادشاه هوشیار و دل بجای و بیدار باید. ( راحة الصدور راوندی ).
دل بجای. [ دِ ب ِ ] ( ص مرکب ) ( از: دل + به + جای ) شجاع و دلیر، مقابل دلشده. که از جای نرود. که ثبات و استقامت دارد: پادشاه هوشیار و دل بجای و بیدار باید. ( راحة الصدور راوندی ).
شجاع و دلیر.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بود تن قوی تا بود دل بجای چو ترسید دل سست شد دستوپای
💡 خرد نیست او را نه دانش نه رای نه هوشش بجایست و نه دل بجای
💡 جهان بخواب و دمی چشم من نیاساید چو دل بجای نباشد چگونه خواب آید
💡 چون دل بجای خویش بود کز نهیب درد زین آشیانه طایر آرام کرده رم
💡 خوش بود عاشق نشسته دل بجای بر سرش استاده معشوقش بپای