لغت نامه دهخدا
دست کشت. [ دَ ک ِ ] ( ن مف مرکب ) دست کشته. دست کاشته. که با دست کاشته باشند. که خودرو نباشد:
من آن دانه دست کشت کمالم
کزاین عمرسای آسیا میگریزم.خاقانی.بری خوردمی آخر از دست کشت
اگرنه ز مومی رطب کردمی.خاقانی.از دست کشت صلب ملک در زمین ملک
آرد درخت تازه بهار حیات بار.خاقانی.