لغت نامه دهخدا
دریابر. [ دَرْ ب ُ ] ( نف مرکب ) دریابرنده. بحرپیما. دریاپیما. طی کننده دریا. دریاگذار:
کُه اندام و مه تازش و چرخ گرد
زمین کوب و دریابر و رهنورد.اسدی.
دریابر. [ دَرْ ب ُ ] ( نف مرکب ) دریابرنده. بحرپیما. دریاپیما. طی کننده دریا. دریاگذار:
کُه اندام و مه تازش و چرخ گرد
زمین کوب و دریابر و رهنورد.اسدی.
💡 در دریابری از کشتیهای مختلفی مانند کشتی باری، کشتی حمل مایعات، کشتی مسافربری و کشتی سربازبر بهره برده میشود. برای موفقیت یک عملیات نظامی بدین صورت از ترکیب از گونههای مختلف کشتی استفاده میشود که کشتی باری سلاح و تجهیزات لازم را به مقصد میرساند، کشتی حمل مایعات سوخت لازم را فراهم میسازد و کشتیهای مسافربری و سربازبری نیروها را به میدان نبرد رسانده و تخلیه پزشکی را نیز انجام میدهند.
💡 از دریابری میتوان برای رساندن کالاها و مواد لازم به جوامع دورافتاده استفاده نمود. برای مثال در شمال کانادا بین ماههای ژوئیه تا اکتبر که یخهای دریا آب میشوند از دریابری برای رساندن مواد لازم به شهرها و روستاهای این قسمت استفاده میشود.