در تاختن

لغت نامه دهخدا

درتاختن. [ دَ ت َ ] ( مص مرکب ) تاختن. بسرعت دویدن. چهارنعل بتاخت درآمدن: آب از جوی بایستاد و با امیر بگفتند و وقت چاشتگاه بود، طلیعه ما درتاخت که خصمان آمدند بر چار جانب از لشکرگاه.( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 590 ). || حمله کردن. تاختن: پور تگین بدتر است از ترکمانان که فرصت جست و در تاخت. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 571 ).
خیز تا ترکوار درتازیم
هندوان را در آتش اندازیم.نظامی.رجوع به تاختن شود.

فرهنگ فارسی

تاختن بسرعت دویدن یا حمله کردن

جمله سازی با در تاختن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 شدست ابر گردش به کین تاختن سوارانش کوه اند در تاختن

💡 در تاختن همی به‌ شب و روز خوانمش از بس که او برد به شب و روز تاختن

💡 سیاره در آهنگ او، حیران زبس نیرنگ او در تاختن فرسنگ او از حد طایف تا ختن

💡 از دست منه عنان فرصت که حیات رخشیست که همچو برق در تاختن است

💡 همیدون همه بر سفر کردن‌اند چپ و راست در تاختن بردن اند

شکوه یعنی چه؟
شکوه یعنی چه؟
ضمیمه یعنی چه؟
ضمیمه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز