دختر دائی

مترادف‌ها

دختر دایی

لغت نامه دهخدا

دختردائی. [ دُ ت َ رِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) دختر برادر مادر. دخترزاده نیای مادری. ( یادداشت مؤلف ).

فرهنگ فارسی

دختر برادر مادر

جمله سازی با دختر دائی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 ازدواجی است که زوج، جد یا نیای مشترک داشته باشند، مثلاً پسر عمو و دختر عمو، پسر خاله و دختر خاله، پسر دائی و دختر عمه، دختر دائی و پسر عمه. در خاورمیانه این نوع ازدواج بیشتر مرسوم است.

💡 دختر دائی من که از سال‌های گذشته در خارج از کشور زندگی می‌کند، هر سال در ایام نوروز به دیدار خانواده‌مان در ایران می‌آید.

💡 رابطه بسیار دوستانه و صمیمی میان من و دختر دائی‌ام باعث شده است که ما در تمام سختی‌ها و شادی‌های زندگی همیشه کنار هم باشیم.

💡 وقتی دختر دائی عزیزم فارغ‌التحصیل شد، تمام فک و فامیل برای جشن گرفتن این موفقیت بزرگ در یک مهمانی باشکوه در منزل ما جمع شدند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران