لغت نامه دهخدا
خونچک. [ چ َ] ( اِ ) میوه درخت مصطکی و اسپست. ( ناظم الاطباء ).
خونچک. [ چ َ] ( اِ ) میوه درخت مصطکی و اسپست. ( ناظم الاطباء ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز بس که حسن تو سر تا به پا گلوسوزست نیافتم که دل خونچکان کباب کجاست
💡 چگونه خون نچکد از کلام من صائب که تکیه بر دم شمشیر خونچکان زده ام
💡 می سوزد از شفق نفس خونچکان ما تا همچو صبح یک نفس تازه می کشیم
💡 در آفتاب قیامت نسوخته است دلت قماش داغ دل خونچکان چه می دانی؟
💡 فسرده دل نفس خونچکان نمی دارد زمین شوره گل و ارغوان نمی دارد
💡 دارد سر خرابی دلهای خونچکان مشکی لبش به باده برآمیخته است باز