خوشخواره

لغت نامه دهخدا

خوشخواره. [ خوَش ْ / خُش ْ خوا / خا رَ / رِ ] ( نف مرکب ) خوشخوار. نیکوخوار:
همی دشوارت آید کرد طاعت
که بس خوشخواره و باکبرونازی.ناصرخسرو. || ( ن مف مرکب ) بامزه. خوشمزه. مزه دار. لذیذ. ( یادداشت مؤلف ):
می خوشخواره خوشبوی همی خور در باغ
قمری و بلبل عواد خوش و صناج است.مسعودسعد.

فرهنگ فارسی

لذیذ خوشخوار

جمله سازی با خوشخواره

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 چو نکو بنگریستیم نبود هیچ خوشخواره‌تر ز عافیتی

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران