لغت نامه دهخدا
خوش تن. [ خوَش ْ / خُش ْ ت َ ] ( ص مرکب ) خوش بدن. نکوبدن. نیک بدن. نیک تن. خوش اندام: عبهره؛ زن تنک پوست سخت سپید آگنده گوشت نیکوروی خوش تن خوشخوی. غلام افلود؛ کودک برسیدگی رسیده خوش تن. عبهر؛ خوش تن از هر چیز. ( منتهی الارب ).
خوش تن. [ خوَش ْ / خُش ْ ت َ ] ( ص مرکب ) خوش بدن. نکوبدن. نیک بدن. نیک تن. خوش اندام: عبهره؛ زن تنک پوست سخت سپید آگنده گوشت نیکوروی خوش تن خوشخوی. غلام افلود؛ کودک برسیدگی رسیده خوش تن. عبهر؛ خوش تن از هر چیز. ( منتهی الارب ).
خوش بدن نکو بدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 من در غم هجر و دل به دیدار تو خوش تن در غم هجر و دل به دیدار تو خوش
💡 زنان گفتار مردان راست دارند به گفت خوش تن ایشان را سپارند
💡 گو طبیبم نکند چاره مریض عشقم که دلخسته بود خوش تن بیمار مرا
💡 ترا تا باشد اندر دل هوا خوش تن تو همچنین باشد بلا کش