لغت نامه دهخدا
خورشیدنگاه. [ خوَرْ / خُرْ ن ِ ] ( ص مرکب ) خوش صورت. خوب منظر. خورشیدچهره.
خورشیدنگاه. [ خوَرْ / خُرْ ن ِ ] ( ص مرکب ) خوش صورت. خوب منظر. خورشیدچهره.
خوش صورت خوب منظر
💡 گفتی اندر مه و خورشید نگاهی می کن گر ز رخسار منت حظّ نظر حاصل نیست
💡 پیش رخسار تو در دیده او خنجر باد خیره چشمی که کند جانب خورشید نگاه
💡 کرده قهر تو مگر تیز به خورشید نگاه ورنه از به هر چه مو تیغ شدش بر اندام
💡 خواستم بی تو کنم بر گل خورشید نگاه کودک اشک به من دست و گریبان افتاد
💡 یک سایه جدا از پیچیدگی، تصویر یکسانی از نور مریی زمانی که به یک جسم از جانب خورشید نگاه میشود، نشان میدهد، از این رو، تصویر آینهای نور مریی از جوانب دیگر دیده میشود.