لغت نامه دهخدا
خنجرکشیدن. [ خ َ ج َ ک َ / ک ِ دَ ] ( مص مرکب ) کشیدن خنجر. با خنجر حمله کردن. ( یادداشت بخط مؤلف ):
گر خویشتن کشی ز جهان ورنی
بر تو کینه او بکشد خنجر.ناصرخسرو.
خنجرکشیدن. [ خ َ ج َ ک َ / ک ِ دَ ] ( مص مرکب ) کشیدن خنجر. با خنجر حمله کردن. ( یادداشت بخط مؤلف ):
گر خویشتن کشی ز جهان ورنی
بر تو کینه او بکشد خنجر.ناصرخسرو.
کشیدن خنجر با خنجر حمله کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بنازم صنع استادی که آموخت به ابروی تو این خنجر کشیدن
💡 کنون باز آمدم زان سرکشیدن بروی دوستان خنجر کشیدن
💡 زبان زینهار افتد ز کار از بس که آید خوش از آن بیباک در بد مستی آن خنجر کشیدنها