لغت نامه دهخدا
خلاف عادت. [ خ ِ / خ َ ف ِ دَ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) مخالف عادت. ضدآنچه عادتست. ناموافق با عادت. ناسازگار با عادت.
خلاف عادت. [ خ ِ / خ َ ف ِ دَ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) مخالف عادت. ضدآنچه عادتست. ناموافق با عادت. ناسازگار با عادت.
مخالف عادت ضد آنچه عادتست ناموافق با عادت.
💡 سرو پا بر جای را جستن خلاف عادت است ناله قمری ز شوق قامت دلجوی کیست؟
💡 یکی از ملوک آن طرف اشارت کرد که توقع به کرم اخلاق مردان چنین است که به نمک با ما موافقت کنند. شیخ رضا داد، به حکم آن که اجابت دعوت سنت است. دیگر روز ملک به عذر قدومش رفت. عابد از جای برجست و در کنارش گرفت و تلطف کرد و ثنا گفت. چو غایب شد، یکی از اصحاب پرسید شیخ را که چندین ملاطفت امروز با پادشه که تو کردی خلاف عادت بود و دیگر ندیدیم، گفت نشنیدهای که گفتهاند:
💡 نايب غلامان سفارت روس مدتى انتظار كشيد ولى جوابى نرسيد. به هر خادمى مى گفت:پس جواب آقاى سفير روس چه شد، و چرا مرامعطل كرده ايد؟ كسى اعتنا به او نمى كرد! نايب هم از اين انتظار وتحمل خلاف عادت به زحمت افتاده بود و به خود مى پيچيد.
💡 به غیر آن ماه را بیمهر با من مهربان کردی خلاف عادت خودکردنی ای آسمان کردی
💡 عالم بزرگوار حضرت آقاى شيخ محمدتقى همدانى كه فضيلت و تقواى ايشان مورداتفاق حوزه علميه قم است و امام جماعت مسجد فرهنگ قم هستند شفا يافتن همسر خود را بهطور خلاف عادت به بركت توسل به حضرت حجة بن الحسن العسكرى صلوات اللّهعليهما را مرقوم داشته اند و همان مرقومه ايشان ثبت مى گردد.